X
تبلیغات
رایتل
خاطره یک کابوس ... - الــــــــــــهــــــــــــه

از یه طرف تمام امروز دارم به این فکر می کنم که زندگی می تونست خیلی بهم سخت بگیره و برای خوشبختی های کوچیکم باید شاد بود !!! نمی دونم چرا از صبح دارم به این فکر می کنم اما الان دلم یه موفقیت بزرگ تو زندگیم می خواد ، شاید اول یه سناریوی جدید که یه هدف بزرگ بهم بده و بعدش یه تلاش بزرگ و بعد یه موفقیت !

نمی دونم چرا اما دلم یه تغییر جدید می خواد ، به هر قیمتی که شده ! دوست ندارم راه های رفته رو دوباره برم !!!

نمره ی امتحان زبانم تو سال دوم راهنمایی 20 نشد، خودم می دونم که حقم 20 بود و یکی از استرسای زندگیم باعث شد اون روز حتی نفهمم چطور امتحان میدم ! اون روز تمام راه مدرسه ای که امتحانای جهشیم رو اونجا میدادم تا خونه رو اشک ریختم! حالم خیلی بد بود ، بعد از امتحان زبان امتحان هنر داشتم ! امتحانی که توی برنامه امتحاناتم نبود، اما ازم خواستن که اون روز بدم، سر جلسه امتحان با دیدن دبیر هنر که زود رسیده بود امتحان زبانم رو به بدترین و سخت ترین حالت ممکن دادم ، چون از دبیر هنر متنفر بودم ! کسی بود که اصلا تحملش رو نداشتم !!! یادمه جز دو تا دبیری بود که از شنیدن اینکه من شاگرد اول کلاسم تعجب می کرد ! البته با دبیر دوم رابطم عالی شد ، تو سال سوم راهنمایی ...

دبیر هنر اون روز بعد از امتحان زبان با دیدن من رفتارش خوب و مهربون بود، برام آرزوی موفقیت کرد و همون موقع بعد از امتحانم بهم گفت نمرم بیست شده ! اما با استرسی که بهم وارد شده بود امتحان زبانم رو بد داده بودم ، حتی نمی دونستم بد ، یعنی چقدر بد !!!

هیچی یادم نمیومد، تا اون موقع در عمرم نمره زیر 19 نگرفته بودم ، اما بعد اون امتحان با خودم می گفتم نکنه زیر 16 بشم و نتونم تو امتحانای جهشی قبول شم و سال دیگه برم کلاس دوم راهنمایی ! من حس یه بازنده رو داشتم ، اون چند ساعت تا وقتی برم خونه یکی از کابوسای زندگیم بود واقعا ، البته خدا به طرز معجزه آسایی حالم رو خوب کرد و نجاتم داد که البته باورش هنوز بعد از این همه سال برام سخته که اتفاقی من همون روز از نمرم باخبر شدم و اون کابوس فقط چند ساعت طول کشید ....

خوب می دونم الان چرا یاد اون روز افتادم ، چون حس اون لحظه رو دارم که فقط دلم نمی خواست برم به کلاس دوم راهنمایی ، چون تصمیم داشتم که به تغییری که می خوام برسم، حتی اگه همه نمراتم 20 نشه !

اون روز رو هرگز یادم نمی ره و اون رو یکی از موفقیتای بزرگ زندگیم می دونم ، حتی بعد از چندین سال بزرگ شدن ...

پشت سر گذاشتن اون استرس و اون کابوس اون روز مبارزه بزرگی بود که با کمک خدا پشت سر گذاشتمش ...

یادمه اون روزا مشکلاتم کم نبود ، چون تصمیم غیر منطقی ای گرفته بودم و روش پافشاری می کردم ! انتظار داشتم از خودم که کلاس دوم راهنمایی رو جهشی بخونم ، شهریور ماه بود و ثبت نام کرده بودم و تنها کمتر از یک روز برای هر امتحان وقت داشتم ! حتی بعضی روزا دو تا امتحان داشتم و من یک کتاب کاملا جدید رو توی یک بعد از ظهر می خوندم و فرداش می رفتم که تازه حتما 20 بگیرم !!! یادمه اون روزا شعاری که خودم به خودم می دادم این بود که الهه فولاد هم در برابر اراده ی تو کم میاره !!! هروقت تو زندگیم که ضعف رو در خودم می بینم دلم واسه الهه ی اون روزها تنگ میشه ...

خدایا کمکم می کنی برگردم به خودم ؟؟؟!!! فقط یه موقعیت جدید می خوام ، مثل یک سال تحصیلی جدید ...


ادامه مطلب
برچسب‌ها:
+ تاریخ @date ساعت @time نویسنده @authorName 2 نظر