X
تبلیغات
رایتل
روابط من ... - الــــــــــــهــــــــــــه

رابطه من با خودم؛

هرچقدر بیشتر با خودم حرف بزنم ، بیشتر هم می نویسم ، برای خودم .

این روزها با خودم زیاد حرف می زنم ، خاطراتم و افکارم رو مرور می کنم ، اما کمتر می نویسم ،

یا حتی نوشته هام رو پاک می کنم ...

برای نوشتن توی این وبلاگ هم که ... بگذریم .

زندگیم خوب یا بد داره می گذره و خیلی از خاطرات هم برام باقی می مونه و گاهی هم به فراموشی سپرده می‌شه ،

امروز هم یه روز جمعه است و روزای جمعه ی من به بدترین شکل ممکن سپری می شن، چون هیچ کار مفیدی نمی کنم !

استراحت می کنم ، خیلی هم استراحت می کنم ، شایدم در اشتباهم چون این استراحت هم واقعا مهمه ، شاید به خاطر همینه که در طول هفته هرچه به جمعه نزدیکتر می شیم ، من دلشادتر می شم از فکر اینکه یه روز تعطیل داره میاد ...

از طرفی هم گذر هر ثانیه از این زندگی من رو می ترسونه ، فکر اینکه روزها دارند می گذرند و من هنوز حتی نمی دونم دارم می‌دوم تا به کجا برسم ؟؟؟!!!

گاهی ترجیح می دم دچار روزمرگی بشم اما واقعا عمرم داره می گذره و راضی نیستم از اونچه که داره بر سرم میاد .

دلم نمی خواد خودم رو با کسی مقایسه کنم ، اما می دونم وقتی در مقام مقایسه قرار بدم خودم رو خیلی هم از زندگی کم عایدم نشده ، اما من آدمی نیستم که جایگاهم اینجا باشه !

به حرفی که می زنم ایمان هم دارم اما واقعا دارم برای زندگیم تلاش نمی کنم ، چون ذهنم درگیره ، بیشتر از حد درگیره و من برای استراحت دادن به این مغز تنبلی جسمی رو هم پیش گرفتم و نتیجه می شه گذر عمر ، بی هدف ، و تنها به جای موندن حسرت ...

دیروز و دیشب به این فکر می کردم که چقدر جالبه که الان می تونم هم از زندگیم یه دید فوق العاده و عالی داشته باشم و بگم

 Every thing is perfect.

و حتی اثباتش کنم این موضوع رو ، هم برای خودم و هم هر کس دیگه ،

و هم اینکه می تونم کاملا نا رضایتیم رو از زندگی کنونیم توضیح بدم !

البته generally این خوبه که آدم به رضایت نرسه و درواقع روحش همواره بدنبال something bether باشه ...

رابطه من و خدا جونم؛

این روزا خیلی هم با خدا خوبم و احساس نزدیکی می کنم بهش. از این راضیم ، از اینکه احساس شکرگذاری می کنم ،

احساس می کنم قدرشو می دونم ، کنارم حسش می کنم و هرچقدر هم که از خودم ناراضی باشم می دونم خدا به بهترین وجه هوامو داره و کماکان داره شرمندم می کنه ...

این یعنی اوضاع خوبه و زندگی بهترم می شه ... شکر

خدایا شکرت از اینکه با همه خوبی و بدی های این زندگی ، احساس این روزای من خوبه ! درکل خوبه ! خوبه چون تو در کنارمی...

خیلی دوروبرم خالی شده ، اما احساس تنهایی نمی کنم ، چون تورو دارم و اطمینان دارم ، برای بهتر شدن زندگیم دوروبرم رو گاهی خلوت می کنی ، چون احتمالا کسی اونقدر ارزش نداره تا من رو درگیر خودش کنه ...

گرچه با احساسی که نسبت به بعضی از آدمها و دوستام پیدا می کنم ، خیلی احساس تنهایی می کنم گاهی ...

تنهایی نه به این معنی که دلم بخواد کسی پیشم باشه ، نه ! به این معنی که دوست دارم بقیه شبیه من باشن ! از لحاظ فکری و ...

می دونی این روزها خیلی می بینم که من تافته ی جدا بافته ای هستم ، اما باز هم شکرت خدا جون که من این الهه رو خیــــــــــــــــــلی دوست دارم ،

به خاطر تفاوت هایی که از بقیه متمایزش می کنه و اینکه با همه وجود پی بردم که یه آدم معمولی نیستم .

بد نیستم و بدخواه کسی نیستم ، ساده ام ، خیلی اوقات سرم کلاه می ره چون دلم نمی خواد زرنگی کنم ! و با تمام وجود این رو دوست دارم . این ویژگی هام رو دوست دارم .

خدایا دلم می خواد به خاطر تمام ویزگی هایی که بهم دادی ، ویژگی هایی که شاید خیلی از اوقات باعث حسادت خیلیا بهم بشه ، تشکر کنم ، بعضی از اوقات بعضی چیزا زندگی رو سخت می کنه اما من همه چیزی که بهم دادی رو دوست دارم ، جدی می گم اینو ، از ته دلم می گم و خودت هم اینو می دونی ...

چیزای بیشتری می خوام ، می دونم واسه هر چیزی که می خوام باید تلاش کنم ، قول هم می دم تلاش کنم ، اما می خوام بگم هوامو داشته باش ...

باز هم دوستت دارم و شکرگذارت هستم ... for ever

{ * اینکه آدم درباره برخی از چیزا بنویسه ، باعث می شه حواسش بیشتر بهشون باشه و من این رو خیلی دوست دارم ... }

رابطه من و دوستام؛

رابطه من و دوستام شاید خیلی هم بد نباشه ، اما اونطور که باید باشه نیست ...

حتی خیلی از وقایع باعث شده فکر کنم که اصلا شاید دوست خوب داشتن ممکن نیست . یا اینکه هر آدمی می تونه گاهی بد بشه . فقط کافی اوضاع اونطور که باید نباشه !

چیزی که تازگی درکش کردم اینه که در تمام عمرم یه چیزی بین من و دوستام قرار گرفته و اون هم حسادت دوستام به من بوده ، الان هم این رو دارم حس می کنم ...

با خاطراتی که توی همین هفته مرورشون کردم ، از زمان های خیلی دور ، تقریبا از دوران راهنماییم ، دیدم واقعا تمام عمر داشتم ضربه می خوردم گویا ، دقیقا از همین حسادت دوستام به من ...

احساس می کنم گاهی هم باید به خودم بگم بیخیال ، take it easy ، همینه دیگه الهه جان ، همه همینن !

هفته پیش یک شب که تولد داداشم هم بود و خیلی هم شب خوبی بود . (خیلی خاص شاید نبود، اما خوب بود چون من احساس خوبی داشتم ، نسبت به اینکه تونستم اون حس خوبی که دلم می خواست رو در بقیه ایجاد کنم.)

یکی از دوستای قدیمیم هم بهم SMS داد، بعدشم من بهش زنگ زدم و می تونم بگم تقریبا بعد از اواخر تیر که با هم صحبت کرده بودیم و تولد یکی از دوستام بود و با هم رفته بودیم ، دیگه خبری ازش نداشتم ...

کلا بعد از صحبتامون قرار شد فردا شبش همدیگرو ببینیم ، البته یه قرار کلی بود با یه عالمه از بچه های دبیرستان ، که تصمیم گرفتیم ما هم بریم ...

بلاخره بعد از چند ماه همدیگر رو دیدیم ، و خیلیا رو اون شب بعد از سالها دیدم ، شب خوبی بود ، خوش گذشت و خیلی هم حسای جدیدی در من بیدار کرد ...

خلاصه بعد از همه ی اینا می خوام بگم اون شب فکر کردم و دیدم ، چقدر قدیما به دوستام سخت گرفتم . از این دوستم دلخور بودم ، حتی تو وبلاگم هم نوشته بودم ... اما الان ، بعد از گذشت مدتها و دیدن نارفیقی خیلیای دیگه ، احساس می کنم خیلی سخت گرفتم !

همه آدما همیشه عالی نیستن و من باید اینو درک کنم که واقعا هیچکس شاید نتونه اونجور که من بخوام برام یه دوست واقعی باشه ...

اگه بخوام از اون شب هم که تعریف کنم ، می شه کلا یه 10 الی 20 صفحه ای نوشت اما ترجیح می دم حداقل الان بیشتر از این نگم که خوب بود و کلی تجدید خاطره ، حتی خاطرات بدی که دیگه یادآوریشون برام تلخ نبود (به این میگن معجزه زمان)

رابطه من و تغذیه ام ؛

کلا یکی از مسائل مهمی که الان شاید بتونم بگم چند ساله حتی که من رو آزار میده اینه که به خودم کلا دارم اهمیت نمی دم ! به یه سری از مسائل زیادی که مربوط به من هستن ، خیلی زیادن اما یکیش همین سلامتیمه ، و در این مورد خاص هم یکیش تغذیه ام !

من یه سری چیزا هست که برام دیگه کلی قدیمی شده و هرگز بهشون رسیدگی نکردم ، مثل کمبود آهنم ! کمبود آهن چیز خوبیه ؟ نه !

خوبه قرص نخوری و درمانش نکنی ؟ نه !

خوبه نری دکتر و نری آزمایش بدی ؟ نه !

خوب من این کار بد رو کردم ، خیلی وقته ! الان یه مدته شاید حدود یک ماه که به صورت خودسرانه قرص آهن می خورم ، البته مطمئنم که برام فقط سود داره ، از این موضوع خوشحالم . و قصد دارم به مسائل بیشتری تامیم بدم این قضیه رو . کلا یه چند وقت دیگه دکتر هم می رم و آزمایش هم می دم و دیگه به خودم قول میدم حواسم به سلامتی خودم باشه !!!

خیلی اتفاقی ، بر حسب اتفاق رفتم به یک دکتر تغذیه برای کاهش وزن ! و البته از این مساله هم خوشحالم !

گرچه وزنم ، مخصوصا الان که به طرز ناراحت کننده ای زیاد شده یک رازه ، اما 61 کیلو گرم وزنمه !!! و اصلا از این موضوع خوشحال نیستم !

اما خوشحالم که رفتم دکتر و البته بهم گفته که خیلی هم وزنم مناسبه ، اما حرفش مهم نیست اصلا ، این برام مهمه که دکتر تغذیم من رو ملزم کرده که یک سری از چیزهای غیر مفید رو نخورم و این موضوع خوشحالم می کنه ، حالا نمی دونم این تغییر عادات غذایی منجر به کاهش وزنم هم می شه یا نه ، اما حداقل می دونم در سلامت من موثر خواهد بود و از این موضوع خوشحالم ...

مشتاقم ببینم آخر این پیگیری هام چی میشه !

رابطه من و ورزش ؛

علی رغم اینکه خیلی به فکر باشگاه رفتن بودم ( وقت ندارم که ، کو وقت ؟! ) هنوز اینکار رو نکردم و هیچ نوع ورزشی نمی کنم و خیلی از این امر ناراحتم .

خیلیا بهم پیشنهاد دادند که پیاده روی کنم اما واسه این کار هم وقت ندارم ، خیلی دوست داشتم حداقل صبح ها زودتر بیدار می شدم تا بتونم لا اقل قسمتی از مسیرم رو تا سر کار پیاده روی کنم ، اما موفق نمی شم ، در هر صورت جزء برنامه های بلند مدتم (خیلی برنامه دارما) خلاصه یه چیزایی هست ، خدا رو چه دیدی ، شاید در همین روند اهمیت به سلامتی ورزشکار هم شدم ، هیه ...

رابطه من و درسم ؛

با درسم یک رابطه ای دارم که باعث بسی شرمندگی منه !!!

یعنی دلم می خواست بمیرم اما این نبود وضعم ! (دروغ گفتم هیچم دلم نمی خواد بمیرم !)

من و درس خوندن هیچ رابطه ای با هم نداریم اما همین که اومدم دارم می نویسم یعنی یه آرزوهایی دارم دیگه ...

مامانم هر 3 ثانیه یکبار (با اغراق) به من میگه الهه جان درست رو بخون ! ادامه تحصیل بده عزیزم !

اصلا با طرز بدی نمی گه ، اما از اون جمله هاییه که بعد از شنیدنش پتانسیل کوبیدن سرم به دیوار رو راحت بدست میارم ...

پنج شنبه گذشته در یک سمینار شرکت داشتم ، یک سمینار که از طرف محل کارم دعوت شده بودم و خلاصه اونجا به طرز اتفاقی یکی از معاونین یکی از دبیرستان هام رو دیدم !

خیلی تعجب کردم که من رو شناخت ، چون من اسمش رو یادم نمی اومد ، و وقتی که ازش به خاطر حضورش تشکر شد (مجری سمینار اسم و سمت فعلیش رو گفت، که البته از این همه ارتقای درجه ایشون هم من بسی به فکر فرو رفتم ) حالا بگذریم ، بلاخره فهمیدم اسمشون رو و بعد از یک سلام و احوال پرسی متوجه شدم که حتی اسم مادرم رو هم می دونه ، کلی از من تعریف و تمجید کردند ایشون ، از این که چه نابغه ای بودم ،The Best بودم یک زمانی واسه خودم و اینکه فرمودند که خیلی متعجب شده از اینکه من گفتم ادامه تحصیل ندادم!

در روز قبلش هم با کسی برای اولین بار ملاقات داشتم ، کسی که فقط یک نهار باهاش خوردم ، هر دو جایی مهمان بودیم ، بگذریم نکته جالب این بود که هم با یک دیدار کوتاه من رو خوب شناخته بود و هم اینکه از عدم ادامه تحصیل من تعجب کرده بود !!!

یاد دورانی افتادم که تازه به سر کار رفته بودم ، از دیدن پشتکار و علاقه من و خیلی از چیزهای دیگر همه می گفتند که چرا ادامه تحصیل نداده ام ؟!

اموز هم یکی از دوستان قدیمی SMS ای به من داده بود ، بعد از احوال پرسی و اینکه چه کار می کنم یک جمله گفت که من رو دوباره به فکر فرو برد ، گفت یه زمانی یادته همش داشتی درس می خوندی ؟؟؟

می دونم ، خوب می دونم که از خود واقعیم کلی فاصله گرفتم ، این کلی که می گم هم می دونم کم نیست ، اما به فکر فرو رفتم ، می خوام بگم که می دونم باید یه کاری بکنم ، اما برام خیلی سخته !!!

رابطه من و کارم ؛

خوبه ، اوضاع کاری خوبه ولی خیلی تلاش نمی کنم ، مثل قبل نیستم اما خوب می دونم که اگر بخوام خیلی وقت بزارم به خیلی از چیزای دیگه نمی رسم ،

این روزا به تغییر محل کارم فکر نمی کنم ، می دونم مسائل خیلی مهم تری پیش رو دارم !!!!

Generally هدفمند دارم زندگی نمی کنم اما می گم من که به حکمت خدا شکی ندارم ، پس صبور تر رفتار می کنم ، خودم رو می سپرم به دنیا ، شاید دست تقدیر یه روزی من رو به آرزوهام برسونه ...

* خیلی از خودم حرف زدم ، این واسه اینه که خیلی دلم پره ، بیش از یک ذره خالی نشده ، حرف زیاده در ذهنم ... ایشالا بتونم بیشتر بنویسم ، واسه تخلیه روانیم خیلــــــــــــــــی خوبه ...


ادامه مطلب
برچسب‌ها:
+ تاریخ @date ساعت @time نویسنده @authorName 1 نظر