خستگیـــــــ الهـــه

دلم به اندازه ی همه ی دنیا گرفته ،

واسه همینه که دوباره اومدم دارم می نویسم !

نه اینکه دلم بخواد با گفتن نارضایتیم از زندگی ناشکری کنما ! نه ، واقعا از خدا به خاطر همه چیز ممنونم

اما

اما حال دلم خوب نیست

فردا هم کنکور دارم

اصلا هم آماده نیستم




تمام طول هفته هر کاری واسم پیش میاد می زارم واسه جمعه ! بعد جمعه ها تا ظهر خوابم ، بعد از ظهرم تمام غمهای دنیا + غمهای خودم تو دلم هستن و نمی زارن کاری کنم ! حالا اصلا هم یادم نبود فردا کنکور دارم ، یهو یادم اومد ، حالا باید صبح زود بیدار شم برم کنکور بدم !

تمام فردام می ره دیگه ،

برنامه ریزی کرده بودم شبکه ی یه اداره رو شبیه سازی کنم فردا و پس فردا و مشکلش رو حل کنم ! هفته ی بعد هم که بدجور درگیر پروژه هستیم ، تو تعطیلات هم شاید کار کنیم ... البته خوبه ، پروژه خوبیه !

نمی دونم دلم به چی باید خوش باشه ، اصلا نمیدونم چرا زندم ؟ کجای این زندگی زندگیه ؟

دیگه خودم هم خودم رو دوست ندارم ، میدونم خدا هم دوسم نداره ! چون واقعا آدم خوبی نیستم !


نظرات 4 + ارسال نظر
وبنیاز پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:53 ب.ظ http://webniaz.blogfa.com/

سلام دوس خوبم دروغ نگم فقط مطلب آخرتو خوندم و یه نگاه به وبت انداختم ساده بود از نظرم سعی کن خیلی بظاهر وبت اهمیت بدی من مدیر وبلاگ وبنیاز | مرجع وبلاگنویسی حرفه ای هستم سه روزه وبلاگمو راه انداختم ازت دعوت میکنم بیای از ابزار استفاده کنی اگه دوس داری که حرفه ای وبلاگنویسی کنی . کل اومدنت و یه نگاه به وبلاگ انداختن 5 دقیقه هم نمیشه پس بیا و اگه خوشت اومد و استفاده کردی نظر بده بم حتما که وبم تونست بت کمکی کنه یا نه

dalidbad جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 10:15 ق.ظ

سلام . دپسرده ترین وبلاگ دنیا فک کنم همین باشه . هرکی ندونه فک میکنه نعوزبالله خدا مرده که تو اینجوری دپرس شدی.
و تنها تو نیستی که نمیدونی چرا زنده ای . اگه جوابشو پیدا کردی بدون که یکی از مشکلات بزرگ جهان فلسفه رو حل کردی!
درمورد اینی هم که میگی آدم خوبی نیستی نگران نباش چون بهتر ازین نمیتونی باشی . به قول شاعر :
تا خاک مرا به قالب آمیخته اند
بس فتنه که از خاک بر انگیخته اند
من بهتر از این نمی توانم بودن
کز بوته مرا چنین برون ریخته اند
و در آخر زیاد حرفای منو جدی نگیر ..

خیلی چیزا دلم می خواد بنویسم اینجا اما چون نمی خوام اینجا پر از غصه باشه نمی نویسم !
نمی دونم چرا دقیقا اما با خوندن همون جمله اول این نظرت خیلی گریه کردم ...
جوابت رو نمی تونم بهت بدم ؛ غمی که تو دل منه رو دیگه هیچکس نمی تونه بفهمه و نمی خوامم بفهمه
من به آخر رسیدم
همون خوشبختی کمی هم که داشتم از دست دادم
نمی دونم شاید یادت باشه که یه زمانی درسته غم و غصه داشتم ، درسته احساس تنهایی می کردم اما خودم رو خیلی خیلی دوست داشتم
دیگه نه خودم رو دوست دارم
نه خدا رو
نه هیچکس دیگه رو !
خیلی اشتباه کردم و آدم مجبور تاوان اشتباهاتش رو بده و تاوان اشتباهات من خیلی برام بزرگه ، سخته .
شاید هم میدونم برای چی زندم
آدم تا آخرین نفسش امید داره ، نمیدونم به چی اما حتما یه امیدی توی زندگی واسه منم مونده
امید آینده ی بهتر
یه زمانی از آینده می ترسیدم
اما الان حالم اینقدر بده که به آینده امید دارم
من هنوزم دارم اشک میریزم ، دلم خیلی پر تر از اونیه که بخواد به این زودیا خالی شه ...

دریایی یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:55 ق.ظ http://manoindarya.bogsky.com

برای گفتن همه چیز های یک زندگی ، فقط یک سکوت بر جا میماند ، سکوتی مملو از قصه ها و غصه ها
سکوتی مملو از آرزوهای رسیدن و نرسیدن
مملو از فعل هایی بی فاعل
مملو از درس های نگرفته و ، گرفته اما فقط شک آنرا
از قبته هایی به حال دیگران خورده ام و ،نخورده به حال روز خود

شکیبا یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:54 ق.ظ http://shakiba1.blogsky.com

منم امسال امتحان داشتم حوصله درس خوندنش رو نداشتم آخرشم صبح جمعه ای خواب موندم و کل امتحان رو از دست دادم

اصلا غصه نخور گل من ، چیز خاصی رو از دست ندادی
خیلی دوستت دارم
با ارزوی موفقیت همیشگیت ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد